تبليغاتX
ღ دل نوشته های پسری از بهشتღ


ღ دل نوشته های پسری از بهشتღ

پرواز را به خاطر بسپار پرنده مردنیست ...

با تو عهدی ميبندم نا گسستنی

فراموش نشدنی


و ماندگار


قلبم را به تو هدیه میدهم


به تو که سر تا پای وجودت را ذره ذره دوست ميدارم


به تو که روحت را


سرشتت را


عصاره ی وجودت را ميپرستم


و به آن عميقاً عـشق ميـورزم


ای عزیز ِ ستودنی


مهربان ِماندنی


نازنین ِ خواستنی


بدان و آگاه باش که من


تو را

هيچگاه


هيچ کجا


هيچ لحظه ای


تنها نخواهم گذاشت


و لحظه ای از تو غافل نخواهم شد


مطمئن باش


تمام احساسات زیبای من عاقلانه و عاشقانه تقدیم تو مهربان باد ...

نوشته شده در پنجشنبه دهم دی 1388ساعت 21:27 توسط ღ پسر بهشتیღ | |

من خورشید را نمی بخشم که وقتی تو در کنارم نیستی طلوع می کند.


من ماه رو نمی بخشم که وقتی تنهایم بازهم اسمان رو روشن می کند.


من حتی ثانیه ها را هم نخواهم بخشید که بی تو در گذرند.


من گلها را نیز نمی بخشم که بی حضور تو زنده هستند

 

***************************

 

چه فرقی می کند پاییز یا بهار؟

وقتی انها باشند و تو نباشی
.

چه
تفاوتی دارد شنبه و جمعه؟

وقتی هفت روز هفته به انتظار بگذرد؟


مهم
این است که لحظه ها می روند و تو نباشي.

 

***************************

 

اگر به خاطر زيبايي ، دوستم ميداري دوستم مدار!

خورشيدرا دوست بدار با گيسوان زرينش .

اگر به خاطر جواني دوستم ميداري دوستم مدار!

به بهار عشق بورز كه هر ساله جوان است.

اگر به خاطر دارايي دوستم مي داري دوستم مدار!

پري دريايي را دوست بدار كه مرواريد و ياقوت ، بسيار دارد.

اگر دوستم مي داري به خاطر عشق پس هر آينه دوستم بدار!

دوستم بدار همواره من همواره عاشق ات خواهم بود.

نوشته شده در پنجشنبه سوم دی 1388ساعت 19:18 توسط ღ پسر بهشتیღ | |

در عجبم از مردمي كه خود زير شلاق ظلم و ستم زندگي مي كنند

و بر حسيني مي گريند كه آزادانه زيست

حسين بيشتر از آب تشنه ي لبيك بود

اما افسوس كه به جاي افكارش زخم هاي تنش را نشانمان دادند

و بزرگترين دردش را بي آبي معرفي كردند ...!

"دكتر علي شريعتي "

نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم آذر 1388ساعت 22:10 توسط ღ پسر بهشتیღ | |

     من دلم می خواهد

خانه ای داشته باشم پر دوست

کنج هر دیوارش

دوست هایم بنشینند آرام

گل بگو گل بشنو

هر کسی می خواهد

وارد خانه پر عشق و صفایم گردد

یک سبد بوی گل سرخ

به من هدیه کند

شرط وارد گشتن

شست و شوی دل هاست

شرط آن داشتن

یک دل بی رنگ و ریاست

روی آن با قلم سبز بهار

می نویسم ای یار

خانه ما اینجاست

تا که سهراب نپرسد دگر

خانه دوست کجاست؟

 

نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم آذر 1388ساعت 12:38 توسط ღ پسر بهشتیღ | |

برای عاشق شدن

چشم بر هم زدنی کافی است


برای دیدن تو زندگی چونان
سرابیست

برای سیراب شدن


جرعه ای از نگاه کافیست


برای تشنه
ماندن نگاه تو چونان حبابیست

برای غرق شدن


قطره ای از مهربانی کافی
است

برای نجات یافتن دستهای تو کافیست


برای شقایق شدن


باید
اندیشید ...!

خندید


شنید


باید از پرچین خیال عبور کرد
...!

باید با تمام وجود فهمید
...!

برای با تو بودن باید با تو بود و
فهمید

نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم آذر 1388ساعت 12:35 توسط ღ پسر بهشتیღ | |
دست هايم باتو...جايت اينجا خاليست
يكه و تنها ميان بيشه زاري سرد و تاريك

هوايت كرده ام

دل هامان با هم...يادت اينجا باقيست
عشق بازي زير سقف آسمان گريان

صدايت كرده ام
دوستت دارم...دوستت دارم

 

آري......زمزمه كنان ميگفتم دوستت دارم

اما اكنون بي تو چه بگوبم؟...به كه بگويم؟...
اكنون كه دوري از من و من لحظه شمار در انتظار ديدنت هستم...

روز وصل نزديك است..و من همواره زمزمه كنان ميگويم با تمام وجود دوستت دارم

نوشته شده در یکشنبه بیست و دوم آذر 1388ساعت 14:19 توسط ღ پسر بهشتیღ | |

در دستهايم ، فقط گرمايی ست به اندازه ی نوازش دستهای تو ...‌ !

و در قلبم ... عشقی ست که تنها با تو شکوفا ميشود ...

چشمانم ، کودکانه چشم به راه آمدنت هستند ...

گويی ديگر فرصتی برای بی تو بودن در من نيست ... !

نوشته شده در دوشنبه نهم آذر 1388ساعت 16:57 توسط ღ پسر بهشتیღ | |

برایت خاطراتی بر روی این دفتر سفید نوشتم

که هیچکسی نخواهد توانست چنین خاطرات شیرینی را

برای بار دوم برایت باز گوید.

چرا مرا شکستی ؟چرا؟

اشعاری برایت سرودم

که هیچ مجنونی نتوانست مهربانی و مظلومیت چهره ات را توصیف کند

چرا تنهایم گذاشتی ؟چرا؟

چهره پاک و معصومت را هزار بار بر روی ورق های باقی مانده وجودم نگاشتم

چرا این چنین کردی با من ؟چرا؟

زیباترین ستارگان آسمان را برایت چیدم.

خوشبو ترین گلهای سرخ را به پایت ریختم.

چرا این چنین شد/؟چرا؟

من که بودم؟

که هستم به کجا دارم می روم

 

 

میخواهی بروی؟

خب برو...

انتظار مرا وحشتی نیست

شبهای بی قراری را هیچ وقت پایانی نخواهد بود

برو...

برای چه ایستاده ایی؟

به جان سپردن كدامین احساس لبخند میزنی؟

برو..

تردید نكن

نفس های آخر است

نترس برو...

احساسم اگر نمیرد ..بی شك ما بقی روزهای بودنش را بر روی صندلی چرخدار بی تفاوتی خواهد نشست

برو...

یك احساس فلج تهدیدی برای رفتنت نخواهد بود

پس راحت برو

مسافری در راه انتظارت را میكشد

طفلك چه میداند كه روحش سلاخی خواهد شد

برو...

فقط برو.....

 

 

به حرمت آن شاخه ی گل سرخ که لای دفتر ترانه هایم خشک شد ! به حرمت قدمهایی که با هم در آن کوچه ی همیشگی زدیم ! به حرمت بوسه هایمان ! نه ! تو حتی به التماس هایم هم اعتنا نکردی ! قصه به پایان رسید و من همچنان در خیال چشمان سیاه تو ام که ساده فریبم داد ! قصه به پایان رسید و

من هنوز بی عشق تو از تمام رویا ها دلگیرم ......................

نوشته شده در چهارشنبه چهارم آذر 1388ساعت 21:42 توسط ღ پسر بهشتیღ | |

شيشه اي مي شكند...

يك نفر مي پرسد...چرا شيشه شكست؟

مادر مي گويد...شايد اين رفع بلاست .

يك نفر زمزمه كرد...

باد سرد وحشي مثل يك كودك شيطان آمد. شيشه ي پنجره را زود شكست .

كاش امشب كه دلم مثل آن شيشه ي مغرور شكست، عابري خنده كنان مي آمد...

تكه اي از آن را برمي داشت مرهمي بر دل تنگم مي شد ...

اما امشب ديدم ...

هيچ كس هيچ نگفت غصه ام را نشنيد ...

از خودم مي پرسم آيا ارزش قلب من از شيشه ي پنجره هم كمتر است؟

دل من سخت شكست اما ...

هيچ كس هيچ نگفت و نپرسيد چرا؟

نوشته شده در یکشنبه یکم آذر 1388ساعت 21:53 توسط ღ پسر بهشتیღ | |
تو رهسپار میشوی

به سوی عشق

و من کنار پنجره در آرزوی یک نگاه

آه میکشم

تو از دیار من چه شادمانه کوچ می کنی

و چشم های بی قرار من

به غربت همیشگی

هنوز خیره مانده اند...

نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم آبان 1388ساعت 18:49 توسط ღ پسر بهشتیღ | |
طراح قالب پیچك دات نت